X
تبلیغات
رایتل
ارمغان بى وفاى:داستان کوتاه - به قلم:سعید مطوری(شمع شبستان)  چاپ
تاریخ : جمعه 30 فروردین‌ماه سال 1387
ارمغان بى وفاىموضوع:داستان کوتاه
 
ارمغان بی وفای یا لطیف

مقدمه:
 
این داستان واقعی نیست،ولی یک
 
 
 واقعیت تلخ اجتماعی است که در
 
 
 گوشه وکنار جهان اتفاق می افتد،وباید بگویم که،هد ف داستان
 
 بی وفای جنسیت خاصی نیست و دختر وپسر نمی شناسد وممکن است،
 
سوسن جای خود را به کامران بدهد،به امید اینکه به دقت بخوانید
 
و نتیجه گیری مثبت کنید.

در یک روز،مانند روزهای دیگر که برای بعضی خوب ،وبرای بعضی
 
 بد است، کامران با سگش که دودست خودرا روی درب، قسمتی که
 
 شیشه پایین بود،گذاشته بودو با صدای بلند ضبط ماشین که بلند بود
 
 وفقط می شد صدای،طبل آنرا فهمید،مردم را نگاه می کرد.

هرکس که آن صحنه را میدید یک حرفی میزد،یکی می گفت:
 
چه سگ قشنگی و دیگر می گفت این سگ نجس است،
 
چطور آنرا درجلوی ماشین گذاشته،اگر من بمیرم سوار این ماشین نمی شوم.
 

چند دختر با خنده به سگ نگاه می کردند ویکی که پررو تر بود
 
 نزدیک آمدو به کامران که حالا پشت چراغ قرمز ایستاده بود،گفت:
 
بی معرفت جای من را به سگ دادی و کامران که دل پری داشت،
 
گفت، وفای او بیشتر است،فقط به من دل بسته است،
 
دختر خانم اخمی کرد وبا دیگر دختران به سرعت رفتند
 
و ازآنجا دور شدند.
پیرزنی که داشت قافل از همه جا،رد می شد،سگ یکباره پارسی کرد،
 
پیرزن گفت، چخه،بعد که متوجه شد سگ سوار است
 
 وخودش پیاده،گفت:آخر زمان است،من دوساعت سر خیابان ایسناده بودم
 
 کسی من را سوار نکرد ودارم پیاده می روم ،و بعد این سگه را
 
 دربستی سوار کردنند،و رفت.
 

کوکی دست مادرش را رها کرد وبه سرعت خود را به سگ رساند،
 
مادرش فریاد زد آرش ،مامان گازت نگیره،خلاصه هر کسی با سگ
 
و کامران برخوردی داشت،که دیدنی وشنیدنی بود،من که کامران
 
 را می شناختم،جلو رفتم و گفتم :
 
دربستی داریٍ؟ گفت:نه سوار شو،در عقب را باز کردم وسوار شدم
 

گفتم:کامران سوژه جدیده؟ با خنده گفت :نه بابا ،دیدیم کسی مارو
 
 تحویل نمیگیره و نگاه نمی کنه،گفتیم،این راه برای تحویل گرفتن
 
 بهتره ،وخندید.

((من که کامران را می شناختم وباآن خوش تیپی وخوش اخلاقی ،
 
احتیاجی به این کار نداشت،رابطه او با سگش یک ریشه روحی
 
و روانی دارد ،مانند تمام کسانی که با حیوانات رابطه نزدیکی دارند،
 
کسانی که از رابطه انسانی وبی وفای آن خسته شده اند.))

از او پرسیدم که دوست جدیدت مبارک،تازه پیداش کردی؟گفت:
 
 آره وخیلی هم با مرامه وبا معرفت،

تو متوجه نبودی،موقعی که می خواستی بیایی سوار شوی،
 
نگاهی به من کرد و چون در نگاه من دید که ناراحت نیستم
 
از سوار کردن توو فهمید تو دوستی هیچی نگفت،
 
ولی یادت هست،یک ماه پیش که سوسن جلو نشسته بود،
 
تو راکه منتظرماشین ایستاده بودی سوار کردم،چه اخمی کرد،
 
وای نمی دانی بعد از پیاده شدن تو چقدر غرولند کرد،
 
هنوز که یادم می آید سرم درد می گیرد،وبعد با ناراحتی رابطه خود
 
را با من قطع کرد،خودت می دانی ما عاشق هم بودیم وقصد
 
 ازدواج داشتیم،عشقی که من فکرش را نمی کردم به جدای بکشد،
 
حتی اگر تمام مردم دنیا این را بخواهند.
 
 بعد با اشکی که در چشمانش جمع شده بود گفت:حالا این سگه بهتره یا او؟.
 

سعید می دانی اگر این سگ من را یک روز نبیند مریض می شود،
 
پس تورو خدا از رابطه این سگ با من ایراد نگیر،خودت می دانی
 
 که سوسن تنها با من این کار را نکرد،سعید بگذار توی حال خودم باشم،
 
قلب من دیگر از بس بی وفای از عشق های مختلف دیده....
 
وشروع کرد به بلند گریه کردن،

من که دلم برایش خیلی سوخته بود وقطرات اشکی در دیده داشتم و
 
حالم بهتر از او نبود ولی جلوی

فریادخود را گرفته بودم،او را دلداری می دادم،چه کاری می توانستم
 
 برایش بکنم؟کسی که به کامران شنگول معروف بود،حالا اینطور
 
 پیش من گریه می کند،و گریه مرد یعنی اوج شکستگی دل او

سگ بیچاره که با تعجب به کامران نگاه می کرد،به طرف
 
من پارسی کرد وکامران با اشاره دست او را آرام کرد.

من این رابطه بین کامران وسگش هم برایم ناراحت کننده
 
 وهم خوشایند بود،ناراحت کنند از این نظر که چرا کامران باید
 
 اینقدر بی وفای در جامعه اطراف خود ببیند که به حیوانی رو بیاورد؟
 
و تمام عشق و وفای خودرا با او قسمت کند،
 
آری من برای تمام کسانیکه مانند کامران مورد بی وفای قرار می گیرند

ناراحتم!
 
من از این همه شعرهای غم انگیز که از بی وفای می گویند
 
غمگینم،چرا ما در روابط عاطفی که اینقدر مهم است حسابگر
 
خوبی نیستیم؟چرا کسی که به ما هزاران خوبی می کند او را بایک
 
 نگاه بد شاید از خستگی ویا با یک سخن تندی که گفته از او دور
 
 می شویم، آیادآن همه خوبی را حساب نمی کنیم؟چرا؟وچرا؟
 
آری به خاطر این است که همیشه بدی را می بینیم وخوبی ها
 
را نادیده می گیریم.

امیدوارم در روابط عاطفی خود حسابگر خوبی باشیم،تا این همه
 
بی وفای بوجود نیاید.

واز یک نظر خوشحالم که عشق و وفا دردل کامران نمرده است .
 
وهنوز کسى را دارد که به عشق و وفاى او اعتماد کند.
پایان

سعید مطوری(شمع شبستان)
نوشته شده در جمعه 30 فروردین 1387 - 15:48:48 ارسال از سعیدمطوری(شمع شبستان)
 
از سایت شعرنو: