|



![]() |


|





با تــمامی پنــجره های گــشوده
و در تیــک تـاک لـــحظه ها
در لبـــهای آینـــــه که جــز ســـکوت
هیــچ نمــیدانست ، هیــچ نـمیدانـســـت
و جـــز نــگاه هیچ نمیـگفـت
مــن اما با ســرود ســرد آینـــه
در نام "سکــوت " خیـــره ام
چــه خواهــم گــفت با او نمیــدانــم
چه را می جــویم ؟ نمیـــدانم !!!
با دستـــهای بیــقرار که مبهــوت لمس دیواری ست
ســرد و بی احـــساس
پیــرامــون اتـاق را
حـــس کـرده ام در لحظه های تـماس
درهــای رفــتن ایـمن از گـذر باد
پیــچیده در تارهای تنـــبیدهء " غربت "
چـه بیــرحــــم بر بـــی کسیــم
چــــشم دوخـــته اســـت
گوئی اسیــرم
با تمــامی پنجـــره های گشــوده
در دیواری ســرد
در آئینـــه ای خامــوش و بیصــدا
در درهــای بستـــه
در خـــود آری در خــــود
مرا آزادی بخـــش
ای افــکار غمــدیدهء تنــهائــی
مــن از اینـــجا نیستـــــم ، نیستــــم
مرا در یــاب ای عشــــق
که تــو تنهــا دیـــوار هــا را
آینـــه ها را پنـجـــره ها را
به حـــرف وا خــواهــی داشـت
اگر با نگــاه دل
با قلـــبی سرشــار از محبـــت
به هـر کــجا بنــگری
مــرا دریــاب ای عشــــق
مــرا دریــاب شــایـد
شـایـد کـه آرامـی بگیــرم
شایــد...
سـروده ء فــرزانه شــیدا


افسردگی
و در روزن چشم زن سیاه سفیدها سیاهند
و خون سیاه شراب کامرانی مرفهان سادیست
و غله ریختن آمریکا به دریا
با هدف انساندوستانه ثبات قیمتهاست!
و همه به حقیقتِ نیست ز سیاهی بالاتر رنگی
پوز میخندند.
و هیچکس را نیست ابائی ز سوار شدن بر خر سیاهان!
و در آفریقا چاقی مشگلی نیست .وهیچ .
نیست happyی MEAL
و در آنجا بهداشتِ خوردن نخوردن است.
و اینجا کانال پنج زن جوا ن زیبا و مرفهی
در تلاش یافتن پدر و مادر گمشده سگ خود !!
و کانال چهار نوزادان آفریقا بدنیا نیامده میمیرند.
و در سوئد همه بادنما شده اند
که آیا آفتاب فردا تن بیروحشان را گرم میکند.
و در ایران همه چیز جرم است بویژه شادی.
و همه جا مردم چنان ز خود بیگانه اند
که نمیدانند " انسان"فرد نیست
ورنه چرا سال تحویل همه به میدان شهرند ؟
ور نه چرا افسردگی شایع مرفع ترین سرزمینهاست؟
و افسردگی معلول وجدان ناراحت ناآگاه ز علت است
آنجا که حلقه دارکسی انگشتر دست دیگری.
و کار شاقی نیست نوشتن من و آه کشیدن تو
و ما که براشان فریاد میکشیم و می نویسیم
برای نکردن کاریست ....و همه خودها ز خود بیخود
و همه عاشقها عاشق نفرت
و انسانیت انسان هنوز نوزاد
و هنوز زیبائی لاله های سیاه صحرا
داستانی ناباور و افسانه ای افسون.
و من به ادراک انسان ایمان آوردم
وقتی جورج دبلیو بوش اعلام کرد:
تمام واردات آمریکا از خارج کشور میاید"؟!!
و رنج اصیلترین احساس انسان است
وما اگر چشمانمان آسمان بود میدیدیم
که همه چیزهائی که ز دست میدهیم
زیرکانه نامی ندارد تا چشمانمان دریا نشود .
|
افسردگی چیست
| ||
|
|
انواع افسردگی | ||||
|
منبع:
پایگاه اکترو نیکی خدماتی پزشکی ایران
|
افسردگی |
|
|
موضوع |
علائم و نشانه ها – آزمایشها – تشخیص – درمان – خود درمانی – شیوه زندگی |
|
نام نویسنده |
پروفسور کوام مکنزی |
|
نام انتشارات |
انتشارات سپهر اندیشه |
|
مترجم |
محمد خشرو |
|
قیمت |
10000ریال |

و شبی باز گذشت
و یکی روز دگر
و به هر پنجره ای
پـردهء سخت سکوت
حکم تنهائی ما را میداد
و توانــا ی گــذر " نــور " نــداشت
از پس پرده و خلوتگه دل
اینچنین بود که بر جا ماندیم
قلمی مانده بدست
دفتری پر ز کلام
خانه ای غرق سکوت ....
منو یک دل " تنهـا " !
و همه شوق سخن ....مانده در دفتر خاموش بجا
و کسی را خبر از دفتر ما نیز نبود!
و نه کس میدانست ... چـقدر تنـهائیـم" !
اینچنین بود که بر جا ماندیم
اینچنین بود که لب هیچ نگفت
با کسی گر که سوالی میکرد!!!
اینچنین بود که از جمع گریخت
اینچنین بود که در کوچه ء شهر
یا به زیر سقفـــی ..... هر چه میگفت به لبخند دریغ
خالی از گفتن او بود ز "خود "
و اگر باز سوالش کردند:
کـه ز "خود " نیز بگو
آسمان را به زمین دوخت
که راحت باشد
از سوالی که جوابش را نیز
هر چه "خود" می پرسید
"بی جـوابـی مـی دیــد "
در پس خلوت خویش
و دلـش غرق سـکوت
باز در خـود مـیرفت!
اینچنین بود که بر جا ماندیم
و اگر در دل و در سینه خموش
هیــجانی ز سر خــشم به فــریـادی بــود
دور خود می چر خیـد
و ز هر چیز که باید میگفت
طفره میرفت و مداوم میگفت
حرف در قالب حرف
لیـک، از گفتن خشــمــش خالی
گریه میکرد اگر از سر خـشم
چهر غمناک چنین بود که او
در نـــگاه دگــری
" یـک دل غـمگین بـود "
از سر خشم فقط می بارید
اگر اشکی را داشت !!!
که بریزد بر رخ!
اینچنین بود که بر جا ماندیم
وبسی سر خورده
که کسی را بدل خویش بخوانیم
" چو دوست "
که بصــد چـــهره نــو
بدگمان ز آنچه به افکارش بود
متهم کرد ترا" به ریا و به دروغ "
درک این قصه نبود
در کف قدرت دوست
تا که گوید : شاید ...شاید
این چــهره لبـخند بلـب
آنـقدر در سینــه با خــودش صادق بود
که دگر قدرت این درد نداشت
که در افتـــد با من یا که
با " مــردم این دهـر دروغ " !
او ولی صادق بــود
یا که گویــد: شـاید ...شـاید
بســکه دل نـازک بود
قــدرت دیـدن رنـج دگـری
بیش ازاین نیز نداشت
زین سـبب تنـها بود
یا که از بودن در جـمع ملول!
اینچنین بود که بر جا ماندیم
آنهمه غصه و اشک
از غم و درد کسی
که بر او دردودلی کرد و گذشت
و به روز شادی یاد او نیز نبود
به کــجا بـــردش و
آخر به کجا رفت و رسید ؟!
جـز هـمان تنـهائی
هــمره غــصه دنــیا با دل
اینچنین بود که بر جا ماندیم
وبه خــلوتگه خــویــش
انــس و الفـــت بستیــم
و به تنهائی خود خو کردیم
و به تنهائی دنیائی نیز
اینچــنین بود که بر جا ماندیم
اینچــنین بود که ساکــت ماندیم
" با دلـی غـرقــه به حــرف "
" با دلـی غـرقـه به حـرف " !!!
سـروده ء فــرزانه شــیدا
