X
تبلیغات
رایتل
*دل به تنگ آمده است ...*  چاپ
تاریخ : جمعه 10 خرداد‌ماه سال 1387

 

*دل به تنگ آمده است ...*

 

مانده ام سرگردان

ونمیدانم من

به چه اندیشه دلم خوش دارم

دیگر از هرچه دروغ است به جان آمده ام

دیگر از دیدن این چهره مردم به نقاب

اینهمه ضدیت حرف و عمل

اینهمه پشت هم از شاخ دروغ

برسرشاخه تزویر پریدن

تا کی؟

من به جان آمده ام

دلم از هرچه دروغ است

به تنگ آمده ...فریادش نیست

بغض در راهروی سینه

چه آشوب زده حیران است

دیده ام اما خشک

ونگاهم خیره

بر همه رفتن این روز وشب است

آه ای مردم دنیا چه شده

؟؟!!

از چه اینگونه به تزویر وریا پیوستید

از چه اینگونه دروغ

برلب وبر همه لبها جاریست

وخدایا تو بگو

چه شده با دل این مردم تو؟

دوستت دارم ها

جز هوس نیست بروی لب این مردم دهر

ومحبت ها نیز

همه الوده به تزویر وریاست

ودلم میسوزد

بر دل گنجشکی

مرغ عشقی به قفس

یا کبوتر هائی

که ز دست منو تو

دانه بر میچیند

و خیالش خوش بود

که کسی دانه او خواهد داد

وای برما که برخود هم نیز

دانهء درد وغمیم

چهره در پشت نقاب

خالی از هر احساس

بر دلی میتازیم

که محبتها را بی هرآن سود ونیاز

رایگان می بخشد

خسته ام از همه این بازیها

وز آن مردم بی تدبیری

که درون خود ودر فطرت خویش

همه را مردم نادان خواندند

و بصد بازی وصد ها تزویر

بر دل ساده او چنگ زدند

وگهی زندگیش را آسان

تا به سر منزل غوغا بردند

تا بدرگاه شکست

!!!

وبه خلوتگه خویش

بردلش خندیدند

مانده ام شیطان کیست

اگر اینگونه کسی شیطان نیست

آه

آه بس خسته بسی دلگیرم

ودگر قدرت این نیست مرا

که بیک قطره اشک

دل زاندوه رهانم به دمی

قلب من پُر شده از بغض وسرشک

دیده اما خشک است

ولبم

بسکه گزیدم هر دم

همچو دل میسوزد

!!!

دلم از هرچه زمین است دگر نومید است

آسمان باز بآغوشم گیر

ودگر باره تو بگذار که سر بردل ابر

لحظه ای زار زنم

دل به جان آمده است

دل به تنگ آمده است

9بهمن 1385دوشنبه

از: فرزانه شیدا